تبليغاتX
دوستدار روشنايي
مـی آرامـم،مثـل دانـه ای در دل خاکــ و تماشا می کنم... نـور را، بــه امید جـوانه زدن و لمـس روشنایـی
 

مـی خواهم سـری به آسمـان بزنم

شایـد آن جا کسـی به رویاهـای ام دست درازی نکـند و به خیـال ام سـرک نکشد!

 

من باشـم و  محبـوبه ی شبهای ام

ما باشـیم و نگـاه خورشید ِ آن جا که داغ داغ است

من باشـم و ماه من ، بنشینیم و با ستـارگـان از عشق مان بگوییم

که آن جا نیازی به صبـوری و پنهـان کردن عشـق نیست

بگـوییم و دامن مان را پر کنیم از بنفشـه، کلام مان بوی یاس بدهد و  دستان مان گــرم شود

و دل مان پـر بکشد برای باران ...

راستی شایـد باران هم بارید! آن وقت از دانه های اش پیراهنــی به سبکی خیال ام بافتـــم.

 

شاید آن جا همیشه مال هم بودیـم، از بودن به ماندن رسیدیم و دیگر من ازهیچ چیز نترسیدم

در انتظار باد نـماندم تاشاید به گـوشـم برسـاند  "دوست ات دارم".

 

 

مهاجـرت و آسمان!

اما ... اما کـدام آسمـان؟

مهـاجـر کدام آســـمان باشم؟          که رویای ام تنهـا برای من بمــاند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:1  توسط درجزي | 
 

نمـی خواستم این قـلم را به هوای هیچ کــس ، پیچ و تاب دهــم

نمـی خواستم چشـم انتظار بمانم و دل ام را در کوله بار کسـی جـا بگذارم

مــی خواستم فقـط  رویــای فــردا را ببینم!

 

خواب دیــدم!

     جـایی ...           در رویایــی ...          صــدایت کـردم

مـی خواستم عاشــق ات شوم   بی اجـازه   بی دلیــل   بی منطق

حتـــی بـی آن که ببیـنم ات / بـی آن که به فـــرداهـای ات دســت درازی کـنم

می گویـند عاشـق که شوی ، سـرتـا پا بودن مـی شوی،مـی خواستم  عاشـق شوم

  و   صــدایت کـردم!

 

تـو آمـدی!

با لبخــندی که درسـت به قواره ی دل ام  بــود

از کجای این تاریــکی مکـرر آمدی

از کجای این نبـودن ِ بـی پایان،بـودن را آوردی

و از کجـای این سـکوت متـراکـم با دامـنی پر از تـرانه آمدی

بگـــو        کجــا کـوله بارت را پـر از عطــر باران کردی

از کـجای این دنـــیا آمدی که  نـگاه ات سـبز و کـلامت پـر از بنفشـه بـود

از دسـتان ات بــگو، چگــونه این همـه گـرم بـودند و صمیـــمی

از کجـا آمدی  که  بـوی بهـــار مــی دادی؟

 

بهـار اسـت و فصــل نوشـیدن شـربت بهـار نارنــج

جـانـا...! کاش زودتــر نوشــیده بودیم ... نمــی خواسـتم شـوری اشـک بیشـتر بر دهان مان باقـی بمـانـد!

 

  " ای کـاش نوشـیده بودیـم "

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 11:31  توسط درجزي | 
 

نشستـه ام مــی بافم!

رج به رج خیــال مـی بافـم

در خیـال ام به دنبالت هسـتم ، به دنبــال خیال ات ...

نوازش ات مـی کنم و به تو جــان مـی دهــم / با دستــان ام!

هــی  زمزمه مـی کنم

مـی خوانـم      فریــاد مـی کنم      مـی خندم و مــی گریم  و  ...  باز صدایت مــی کنم

نمــی شنــوی!

انتظار مـی کشـم    و   انتظـار مـی کشم

تو فقـط در سکــوت  خیــره مــی مانی  ...

 دل ام لـک مـی زند  برای  لحظه ای ،  لمس نگــاه ات.

 

 دور مــی شـوم ، دلتنـگ مـی شوم ، سرد مـی شوم و ســردتـــر

سـرگردان و بیــقرار مــی شوم

گــم مـی شوم

 

در خیــال ام  بغض مــی کنم

من مـی مانم و نبودن ات        نداشتن ات

من مــی مانم و یک دنیا حرف نا گفتــه  ...

امـــا

اما   باز هم باور دارم که تو نزدیکترینــی

در یاد نگـاه ات  مـی توانم   تو را  بیــابم

پـس مــی روم به دنبال            خیال ام                   خیال ات

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 17:58  توسط درجزي | 
 

همین اسـت،  بـی وقفه کارکــردن و کارکــردن           بی هیــچ شکــوه و شـکایتــی

خرمن زندگـــی را کوبیـــدن و کوبیــدن و بعد به دســت بـاد سـپردن          قهرمــانانه

زندگــی را     مــرزهــا را     محدودیت ها را پذیرفــتن       باعشق!

 

در درون ایـن قفس ِ زنــدگی، که  هرچــه مــی روم  به  نرده هایش نمــی رسـم

گویــی که آزادم

با زمیــن و آسـمان    باد و باران   گیاهــان و حیـوانات    انســانها و آفـــریننده  به وجـــد مـی آیم

تمــام هســتی در کنار مــن لمیده اسـت، یا مـن در کنار اش آرام دراز کشیـــده ام!

که گویی پاره ی تن ِ من اســت یا من پاره ی تن آن ام!

اما در لحــظه ای!   گمان می کنـــم که همه هســـت و نیســت، یک بازی است

 کـه نه آغازی دارد و نه پایانـــی ... نه معنـــایی!

 

و باز هــم خود را به چــرخ روزگــار مــی بندم

با تقدیر و ســرنوشت،   به نرمـــی و سبکبـــالی    مــی چرخــم و مــی چرخیــم

تاب مـی خوریم  و مـی رقصیــم و پرواز مــی کنیم و مــی خندیــم  و مــی گرییــم!

شاید این گونه تلاشهــای ام ثمــر  دهند  پا در جــاده ی  رســتگاری  بگذارم

ناتوانـــی ام را تشخـیص دهـــم و  ...  رهــــا شــوم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 12:18  توسط درجزي | 
 

کسـی چه مـی دانسـت

        که   مـن و تـو    برای چندی داشتـن ِهم، عمـری صبـوری کرده بودیـم

 

کسـی چه مـی دانســت

        که   مـن و تـو   روزی بایستیـم در مقـابل هم

        و  تـمام  بنـدهـــای پاره شـده ی  گــره خورده را،    دوبـاره پـاره کنیـم

        ایـن بار برای همیشــه!

کسـی چه مـی دانسـت

        که روزی  مـن  از ایـن ور مـی روم و  تـو  از آن ور ...

 

        و حالا  مانده ایـم  ... با گــرمای باقی مانـده بر دستـــانمان چـه کنیم ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 4:1  توسط درجزي | 
 

هــی وعده ی یلـدا به خود ام مـی دهم

کـه بلــــندایـش، شـایـد  مرهمـــی باشـد  برای این همه دلتنـــگی

دلتنـگی های ام که تمـامی ندارد / یلـدا به چه کـارم مـی آید

مگـر بلنـــدای دیـروزهـایم  دردی از من دوا کــرد؟

تقـدیر را فرامــوش کـرده ام !

خـود را به ندانســتن زده ام!

یادم رفته که سـهم  ام را از فــرداهـا / دیروزهـــا گرفتــه ام و امـروز چـانه می زنم برای کمـی بیشتـر

 

این همه دلتنگــی کم است ... بازهم مـی خواهم

این همه حسـرت که گوشـه گیرم کرده کم است ، پاییــز را واسطـه می کنم

و حافـظ را به حرمت یـلدا و شـاخه نبات قســم می دهـم

انگـار قصـه ی دیوانگـی ام به گوش او هم رسیــده ...

 

دل دیـوانه  از آن شد که نصیحت شنود      مگـرش هم ز سر زلـف تو  زنجیـــر کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 14:5  توسط درجزي | 
 

آهــــــای ...! وابســتگی هـای   تـن و جــــان

بــس اســــت!

 

دل ام،  دمـــی     آرامــــش مـی خواهـــد 

 

و ... رویـــا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:54  توسط درجزي | 
 

در لحظه ای خاص، با چرخشی بی رحمانه، تن و جانی همچون توده ای نرم

به زمین پرتاب شد و به آن صورتی اهـدا شد ...

صورت مــن!

من تـکه ای گـِـل هستم، اما باید بکوشم   در این  تـل  خاکـــ و گِـل

شاید گــُـلی کـوچک بـرویـد.

من موجودی مفلوک، بی دل و جرات و حقیر وبی اهمیت هستم

تنها زاده شدم، تنها زندگی می کنم و در تنهایی می میرم!

تنهایی زیبا و با شکـوه و در اصل ... حقیقت من است

در تنهایی ، خود را خواهم یافت و با خـود آشنا می شوم و با خود ام انــس مـی گیرم

 و نیروی لازم را به دست مـی آورم تــا با دیگران رابطه ای زیبا برقرار کنم

تنهایی ام " انزوا "  نیست!

بیماری نیست ، تاریکی ، سرمـا و سیاهـی نیست، سـلامت روان است برای یافتنِ  معنای زندگـی

انزوا به معنای آن است کـه من رابطه ای را گسسته ام، خـالی شده ام و مـی ترسـم

تنهایی به معنای پیدا کردن است، با پیدا کردن خـود،معنای زندگـی ،شـور و سرمسـتی را پیدا می کنم

روشنــایی را، گــرما را ، سرسبزی و شکـوفایی را...

در تنهایی آگاهی ست ، که پـس از آن

 خود خواهی،حرص، خشـم و  حسـادت  محـو مـی شـود، گـُـل کوچکی شکوفـا مـی شـود و ...

 

خوش به حال مــــن

خوش به حال مــا ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 23:49  توسط درجزي | 
 

کــاش زودتـرهــا، دانسته بودم

این همـه زیباســـت

دلتنـگ شـدن!.

 

 

دروغ که مـی گویم ...  دمــاغ ام ... !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 20:7  توسط درجزي | 
 

وقتی بچه ی کوچکی بودم

 والدین ام مجبورم کردند  که  عینک بزنم، برای من کار ِ بی مورد و خسته کننده ای بود

اما  وادارم  کردند ... نزد چشم پزشک رفتیم   و   "عینـک زدم ".

وقتی به خانه برمـی گشتیم، از پنجره ی اتوبوس  که  بیرون را نگـاه کردم 

فریـــادی از شـوق کشـــیدم!

 

حبـاب های سبز رنگی را که تا آن زمان روی شاخه های درختان می دیدم، دیگر نبودن...

 

حالا من به جای اون حباب ها

گریه می کردم  و برگهای سبزرنگ ِ درختــان را می دیدم ...

 

 

 پس از گذشت سالــها      ایــن حبـابهـــا      گویی، تمامـــی ندارنـد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 18:29  توسط درجزي |